هوا تاریک شد و هور هم مثل بچه ها که از پاتکی سخت به چادرها برگشته بودند و هرکدام گوشه ای خواب آرام سرشان را در آغوش گرفته،ساکت بود.

به گزارش گروه حماسه و مقاومت بلاغ،خاطرات 8سال دفاع مقدس و بازگو کردن گوشه ای از سیره عملی فرماندهان دفاع مقدس همچون گنجینه ای ارزشمند برای نه تنها نسل های آینده بلکه در جامعه برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در برابر هجمه های ضدفرهنگی دشمن نقش بسزایی داشته و همچنین هدایت کننده نسل های جوان در این برهه از زمان است.

خورشید کم کم غروب کرد و هوا تاریک شد و هور هم مثل بچه ها که از پاتکی سخت به چادرها برگشته بودند و هرکدام گوشه ای رفته و خواب آرام سرشان را در آغوش گرفته،ساکت بود که ناگهان صدای بلمی سکوت هور را شکست.

وقتی بلم به نزدیکی ساحل رسید سریع پایین پرید و به کمک دستش گفت بلم را با طناب محکم ببند.

آستین های دستش را بالا زد و وضو گرفت به سمت چادر ها رفت به اولین چادر که رسید با صدایی آرام یا الله گفت و از رزمنده هایی که در آن بودند اجازه گرفت که می توانم در گوشه ای از این چادر نماز بخوانم .که رزمنده ها گفتند میخواهی فانوس روشن کنی ،ما خسته ایم برو چادر دیگر.

عذرخواهی کرد و از چادر بیرون رفت.کمی آن طرف تر از تمامی چادرها روی زمین، سنگریزه ها را کنار زد ، پوتین هایش را درآورد و شروع کرد به نماز خواندن الله اکبر ...

کمک دست هم بعد از بستن بلم به سمت چادرها آمد . پرده چادر اولی را  کنار زد و گفت:شما حاجی را ندیدید؟،بچه ها گفتند: حاجی کیه؟! گفت: فرمانده بصیر!
گفتند: نه
دوباره گفت: کسی برای نماز خواندن به اینجا نیامد؟

بچه ها انگاری که آب سردی در همان حال خستگی برسرشان پاشیده باشد سراسیمه از جا بلند شدند و گفتند او حاج بصیر فرمانده لشکر بود؟

کمک دست حاجی گفت: چطور؟

گفتند:یک نفری آمد و اجازه خواست که اینجا نماز بخواند که گفتیم ما خسته هستیم وفانوس را روشن نکن ،عذر خواهی کرد و رفت.

کمک دست حاجی تا از چادر خارج شود بچه ها از چادر بسرعت بیرون آمدند و برای پیدا کردن حاجی به هر چادری سرمی زدند که بالاخره فرمانده را پیدا کردند.دل توی دلشان نبود که نکند توبیخ شوند و یا حاجی با آنها برخوردی داشته باشد.

وقتی بچه ها کنار حاجی که روی زمین نشسته بود و ذکر می گفت جمع شدند، گفت:چه شده؟ بچه ها که سرشان پایین بود گفتند: حاجی ما را ببخشید ما نمیدانستیم که ...حاجی حرفشان را قطع کرد و گفت :من رزمنده هایی مثل شما میخواهم که صادقانه چیزی را طلب می کنند. این حق شما بوده گرچه نمی توانم همه خواسته هایتان را برآورده کنم و از روی شما شرمنده ام.بروید و استراحت کنید که  روز سختی در پیش داریم.